#گشت_ارشاد_پارت_278

رها چشماشو باز کرد و دوباره خودشو رو تخت بيمارستان ديد

نااميد و افسرده از همه ي دنيا به بيرون خيره شده بود اصلا چرا امير حسين نجاتش داده بود از اين کارش کلي شاکي شده بود

ولي از يه لحاظ هم خوشحال بود که مدارکي داشت که حداقل ميتونست منصور خان رو به خاک سياه بشونه اين خاصيت رو حداقل تو زندگيش داشت

ياد اون شب افتاد زماني که منصور از اتاق بيرون ميرفت با اون چشماي شيطانيش بهش زل زده بود و گفته بود:يادته بهت گفتم برات يه مرگ تدريجي در نظر گرفتم ؟

وقتي سکوت رها رو ديد ادامه داد

اهان ايدز روکه خوب ميشناسي برات امشب اونو تو وجودت به يادگار ميزارم تا بدوني هيچ وقت با گنده تر از خودت شوخي نکني

رها حرفشو زياد جدي نگرفته بود ولي اون شب وقتي بعد منصور چند نفر اومدن سراغش و علنا بهش اعلام کردند که ايدز دارن با خودش فکر کرد از اين کفتار هرچي بگي بر مياد

ولي هنوز هم ته دلش يه ذره ارزو داشت که حرف منصور فقط يه بولوف بوده باشه و منتظر ورود پرستار شد

**************************

امروز روز عاشورا بود و همه از صبح در حال تکاپو بودند و شايسته نميدونست چه اتفاقي براي منصور افتاده فقط مادرش از خونه زنگ زده بود و گفته بود حال شکوفه خوب نيست بيا پيشش منصور خان رو گرفتند

ولي شايسته خوب ميدونست حتما منصور کاري کرده که امير حسين ميتونه کمک انجام بده و اونا ازش خواستن بره اونجا

romangram.com | @romangram_com