#گشت_ارشاد_پارت_277
روحانيت چهره ي امير حسين دلشو اروم کرده بود و ميدونست خداوند فرشته ي نجاتي رو سر راهش قرار داده و اگه بخواد ناشکري کنه از دستش ميده
ياد حرف خانم جون افتاده ببخش تا بخشيده بشي
اره امير حسين با تمام غيرت و تعصب و اعتقاداتش باهاش کنار اومده بود اونو تو انتخاب راهش ازاد گذاشته بود و با تمام چيزهايي که ازش ديده بود چشماشو بسته بود و گذشت کرده بود
و شايسته تصميم خودشو گرفته بود کنار امير و خانواده ش يه نگرش جديدي به دينش پيدا کرده بود که البته تا کامل شدن هنوز فاصله داشت
ياد اون روزي افتاد که از امير در باره ي علت اينکه باباش هنوز حج واجب نرفته پرسيد
جواب جالبي شنيد
وقتي نوبتشون شده بود مادر بزرگ پير علي اقا با حسرت التماس دعا گفته بود و هم نرگس خانم و هم علي اقا دلشون نيومده بود که اون پيرزن رو ارزو به دل بزارن و نوبت خودشونو به اون داده بودند و براي بار دوم هم که اسم نويسي کرده بودن هنوز نوبتشون نشده بود
قاعده ي جالبي هم داشتند و پولي که ميخواستن هر سال حج عمره برن رو صرف خريد جهيزيه براي دختر هاي بي سرپرست ميکردند
اهي کشيد و با خودش فکر کرد درست برخلاف پدر و مادرش
فردا شب شام غريبان بود و شايسته بايد جواب نهايي رو به امير حسين ميداد ولي ته دلش هنوز دو دل بود
romangram.com | @romangram_com