#گشت_ارشاد_پارت_276

امير که شب سختي رو گذرونده بود با خستگي خودشو به خونه رسوند تا يه ذره استراحت کنه

***************************8

شايسته اما تو اين چند روز حسابي دلتنگ امير حسينش شده بود

ديدن امير از دور و حرکات اون حسابي دلشو براي امير تنگ کرده بود

چند سالي بود که تمام ده شب ماه محرم رو خونه ميموند و غر غر هايي مامانش و حاجي رو به جون ميخريد

چيزاي زيادي تو مراسم ازارش ميداد از جمله همون غيبت هاي سر ديگ غذا . همون چشم چروني هاي بعضي ها .اسراف ها و ريا کاري ها و يه چيز جالب تر که هميشه سرش با فرهاد دعوا داشت نوع نگرش فرهاد به مراسم بود

کل ده شب رو پاي ديگ غذا و مرتب کردن دسته و......... ميموند و نمازش اکثر اوقات قضا ميشد و شايسته هيچ وقت نميتونست توجيهاتش رو بپذيره چون اينو هرکسي هم ميدونست امام حسين حتي وسط جنگ هم نمازشو خوند پس کار فرهاد به جز ريا کاري معني ديگه اي نميداد

ولي اينجا همه چي برعکس بود بلافاصله بعد اذان نماز ها خونده ميشد

از پشت پنجره به امير حسين خيره شده بود لباس مشکي تنش و چفيه ي مشکي دور گردنش ابهت و مردونگي خاصي بهش بخشيده بود و دل شايسته رو هر لحظه بي تاپ تر ميکرد

امير توي دسته ي عذاداري ايستاده بود و سينه ميزد و صورتش خيس از اشک هاش بود سرش پايين بود و به هيچ کسي نگاه نميکرد

اره تفاوت داشت با فرهاد با پسر عمه شايسته و با خيلي هاي ديگه که اين شب ها براشون بيشتر شبيه جشن بالماسکه ميموند

romangram.com | @romangram_com