#گشت_ارشاد_پارت_273
منصور که حالا کارش تموم شده بود در حالي که به دود سيگارش با لذت نگاه ميکرد گفت:تقصير خودته ميتونستي سوگلي من باشي ولي حماقت کردي و الان حقت مرگه تدريجيه
مطمئن باش تو کوچکتر از اوني هستي که بخواي جلوي منصور خان شاکري قد علم کني
رها هنوز ترس داشت وقتي منصور باي باي خبيثانه اي کرد و بيرون رفت هم نتونست بهش فحش بده نتونست تو صورت کثيفش تف کنه
فقط براي اولين بار بعد مدت ها از خدا خواست شر اين لجن رو از زمينش پاک کنه تا بيشتر از اين با ريا کاري هاش اسلام حقيقي رو زير پاش نزاره
درسته که خيلي وقت بود خدا رو از يادش برده بود ولي تمام ارزوش از بين رفتن اين مرد شده بود که مثل خون اشام و زالو خون مردم رو ميمکيد اونم به اسم دين خدا
تو حال خودش بود که چند نفر وارد اتاق شدند و اون چيزي که نبايد ميشد اتفاق افتاد
اره رها واقعا نميتونست حرف بزنه ولي با بلايي که اونا سرش اوردند دادش بلند شد و شايد با وجود گناه کار بودنش به عرش خدا هم رسيد
حالا با بدن لجن و روح کثيف تر از اون بالاي پل هوايي نشسته بود به زندگي سر تاسر لجنش فکر ميکرد که هيچ راهي براي خارج شدن ازش نداشت الان ديگه مطمئن بود حتما ايدز گرفته
تو حال خودش بود که امير حسين رو جلوي روي خودش ديد
امير:چي کار کردي با خودت ؟اين عاقبتو ميخواستي؟
romangram.com | @romangram_com