#گشت_ارشاد_پارت_272
**********************8
رها کم کم چشماشو باز ميکرد و خودشو توي يه فضايي که پر از دود و بوي الکل بود ديد
بي اختيار ياد روزي افتاد که غلام و دار و دسته ش بهش حمله کرده بودند
با ترس خودشو عقب کشيد و سرشو تو دستش گرفت و سعي کرد اون خاطره ي تلخ رو از يادش ببره
منصور وارد اتاق شد و گفت:چيه دختره ي سرتق کم اوردي؟ابروي من نميره کور خوندي ولي تو دستگاه من هرکسي زياد پاشو از گليمش دراز کنه حکمش مرگ تدريجيه
و بشکني زد و چند نفر وارد اتاق شدند
رها با ديدن زن ها و بدن هاي نيمه عريانشون با ترس بيشتري خودشو عقب کشيد ولي خوب زور اون زنا از اون خيلي بيشتر بود و توي يه حرکت روي تخت اتاق پرتش کردند
رها براي اولين بار ترسيد براي اولين بار بعد اون حادثه ي تلخ بغض کرد و با نگران به منصور نگاه کرد
نميتونست حرفي بزنه انگار قفل بزرگي به دهنش زده بودند
اره نتونست چيزي بگه فقط مردمک چشماش با هيجان ميچرخيد و به حرکات تند و وحشيانه ي منصور نگاه ميکرد
ميخواست فرار کنه از اين دنياي پر از لجن ولي دستاش و پاهاش بسته بود و بغضي که هنوز نترکيده بود ولي مثل يه دمل چرکي دردش عميق تر ميشد
romangram.com | @romangram_com