#گشت_ارشاد_پارت_269


شايسته:خوب بريم بيرون برام توضيح بده

دوتايي سوار ماشين شدند

امير کمي خيره به روبه رو شد و بعد چند دقيقه گفت :تا حدودي حرف هاي منصور راسته نميخوام بهت دروغ بگم

من ادم مقيد و غيرتي هستم و خودت خوب ميدوني ما تو چه شرايطي باهم اشنا شنيدم که اصلا دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم

شايسته وسط حرفش پريد و گفت:حالا ازادي اقاي صدرايي طلاقم بده و برو همسر ايده ال ت رو بگير شنيدم بابات قرض حاجي رو داده پس معامله فسخه

امير نگاه نافذ و وحشتناکشو به صورتش دوخت و با دستاي قوي و مردونش صورت ظريف شايسته رو تو دستش قاب گرفت و گفت:اگه يه بار ديگه حرفي از طلاق بزني به ولاي علي قسم تمام عقايدمو زير پام ميزارم و دندوناتو توي دهنت خورد ميکنم من هنوز همون امير حسينم که با ديدنم قبض روح ميشدي يادت باشه

شايسته پوزخندي زد و گفت:کار همتونه وقتي کم مياريد تهديد ميکنيد الان من شاکي ام نه تو

امير بدون اينکه لحن مهربوني به صداش بده گفت:منم به اندازه ي تو شاکي ام چون داري يه طرفه به قاضي ميري

الان هم من نميخوام به زور بهت خودمو تحميل کنم ولي نميتونم ازت جدا بشم چون دوستت دارم و عشق علاقه ي من در طول اين چند وقت به وجود اومده و تو قلبم ريشه دار شده و با ناراحتي به شايسته نگاه کرد و ادامه داد :تو رو نميدونم

و با اين حرفش شايسته شرم زده سرشو پايين انداخت اونم عاشق امير حسين با اون رفتار و کردار فوق العادش شده بود ولي الان ازش دلگير بود


romangram.com | @romangram_com