#گشت_ارشاد_پارت_267
منصور:من از تو بيشتر به مسائل ديني واقفم بچه اگه نميدوني بدون تا 4 تا حلاله خود خداوند تو کتابش گفته
رها:عجب پس خوب ميدوني خدا گفته که اگر ميتونيد بينشون عدالت را رعايت کنيد و صد البته که تاکيد کرده هرگز نميتوانيد
فکر نکن خودت فقط قران بلدي و ميخوني
نه تو و امثال تو از ايات قران به نفع خودتون استفاده ي ابزاري ميکنيد هرجا به نفعتون باشه رو انجام ميديد
منصور با پشت دست محکم تو دهنش کوبيد و باعث شد رها کاملا روي زمين پرت بشه
و گفت:همين مونده بود توي هرزه واسه من سخراني کني ولي الان کاري باهات ميکنم که روزي صد هزار مرتبه ارزوي مرگ کني بهت گفته بودم با منصور در نيفت
رها بلند بلند خنديد و گفت:اب که از سر گذشت چه يک وجب چه ده وجب منم کاري باهات کردم که ابروت الان مثل اب روون ريخته شده
منصور عصباني تر از قبل به افراد همراهش دستور داد تا رها رو با خودشون بيارن و خودش هم از خونه بيرون زد و با خودش فکر ميکرد رها باز چي کار کرده و از ته دل به اين هوس بي سر و ته لعنت فرستاد
رها خواست جيغ بزنه که تيزي چاقو رو زير گلوش حس کرد
نفسش بند اومده بود و با چشمايي که براي اولين بار ترس ازش ميباريد به اون مرد نگاه ميکرد
romangram.com | @romangram_com