#گشت_ارشاد_پارت_266

چشماي پر از اشکشو برگردوند و با چشماي گرد شده امير حسين رو کنار مرد ها در حال هم زدن غذا ديد

**********************

رها وارد خونه شد و اولين کاري که کرد فيلم ها رو روي اينترنت گذاشت و با خوشحالي به ابروي روي اب منصور خان نگاه کرد

با ارامش و بدون اينکه ذره اي نگران باشه جلوي تلويزيون نشست و مشغول فيلم ديدن شد که در خونه ش باز شد

با ترس از جاش بلند شد و به سمت در رفت

با ديدن منصور خان و دو تا قلچماقي که همراهش بودند از ترس چند قدم به عقب رفت

بي اختيار سکسکه گرفت و با لکنت زبون رو بهشون گفت:شما کليد خونه ي منو از کجا گير اورديد ؟

منصور خان که سعي ميکرد عصبانيتشو زير چهره ي خونسردش پنهان کنه

با خشم شروع به دست زدن کرد و گفت:افرين دختر شجاع افرين

فکر کردي خيلي زرنگي ؟؟؟؟؟؟؟؟ابروي منو ميخواي ببري؟واسه چي رفتي پيش زنم عفريته؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من يه تار موي گنديده ي اونو به صد تا امثال توي هرزه نميدم

رها لبخند عصبي زد و گفت:امثال تو منو هرزه کرديد حاج اقا تو که ادعا دين داريت ميشه چرا با زنت اين کارارو ميکني؟

romangram.com | @romangram_com