#گشت_ارشاد_پارت_265
شايسته نتونست در برابر لحن مهربون خانم جون مقاومت کنه با سستي از جاش بلند شد و چادرو روي سرش انداخت بي اختيار ياد امير حسين افتاد و دوباره اشک تو چشماش جمع شد
جلوي در خونه يه پارچه ي بزرگ زده بودند که به مراسم عذاداري سرور و سالار شهدا خوش اومديد
وارد حياط که شد انگار وارد يه دنياي ديگه شده بود تمام حياط پر از چراغ هاي بزرگ بود و روشنايي قشنگي به خونه داده بود
ديگ هاي بزرگي وسط حياط بود و ادم هاي مختلف که کنارش وايستاده بودند و مشغول تدارک غذا بودند
ياد مراسم هاي محرم که تو خونه ي خودشون بود افتاد و دوباره همون ريا کاري ها و همون تجملات انچناني و رقابت سر اينکه کي بيشتر غذا بده
و غيبت هايي که سر ديگ غذا هميشه بساطش به پا بود
و چيزي که خيلي اذيتش ميکرد نگاه بعضي از پسر هاي محل بود که به اسم مراسم عذاداري چشم چرونيشون هميشه به پا بود
با خانم جون به نزديک ديگ رسيدند و نگاه شايسته به خانم ها افتاد
خيلي جالب بود براش اينجا انگار با محله ي اونا زمين تا اسمون فرق داشت
همه دور ديگ نشسته بودند و زيارت عاشورا ميخوندند خبري از غيبت و ..........اينا نبود
romangram.com | @romangram_com