#گشت_ارشاد_پارت_264

نزديک خونه بود که با ديدن رها جلوي در خونه به شدت روي ترمز زد

رها چند لحظه جلوي در خونه ايستاد در زد ولي کسي درو باز نکرد

پوفي کرد و به سمت خونه ش رفت ياد حال امروز زن منصور افتاد

هم دلش سوخت هم از بلايي که سر منصور خان اورده بود کلي حال کرده بود

تازه براش نقشه هاي وحشتناک ديگه اي هم داشت امشب ميخواست فيلم ها رو توي اينترنت بزاره

با اين فکر به سمت خونه رفت و امير هم جوري که متوجه نشه تعقيبش کرد

اين بار ديگه بايد يه کاري باهاش ميکرد تا براي هميشه پاش از زندگيش بريده ميشد

شايسته گوشه ي اتاق نشسته بود و به صداي طبل هايي که زده ميشد گوش ميکرد دلش هواي بيرون رو داشت ولي حوصله ي تکون خوردن از جاش رو نداشت

خانم جون به سمتش اومد و گفت:مادر نمياي با من بريم مراسم؟

شايسته سعي کرد لبخندي بزنه و گفت:نه شما بريد من ميمونم

خانم جون چادر مشکي بهش داد و گفت:بيا مادر دلت باز ميشه

romangram.com | @romangram_com