#گشت_ارشاد_پارت_263
امير:هرکاري بخواد انجام ميدم
زن :مادر امروز شب اول محرمه و همسايه ما که ميبيني تا شب دهم مراسم عذاداري داره شايسته پيش من ميمونه تو هم براي رضاي خدا و از بين رفتن مشکلتون از امام حسين کمک بخواه و اگه بتوني تو تهيه و تدارک مراسم هم کمک اقاي رجبي و خانواده ش باشي هم به شايسته نزديک تري هم دلت اروم ميگيره
امير نيم نگاهي به اسمون انداخت و گفت:نوکر اقامم هستم
زن:پس توکل بر خدا ايشالا مشکلتون به لطف اقا حل بشه
امير ديگه حرفي نزد و به شايسته خيره شد
زن در حالي که يا علي گويان از جاش بلند ميشد رو به امير گفت:پسرم قبل از بيدار شدن زنت برو نبيندت بهتره يه مدت دور از هم باشيد براي جفتتون لازمه
امير دستي رو چشمش گذاشت و به روي چشمي گفت ولي ته دلش هنوز نگران بود نميتونست به يه غريبه اعتماد کنه و شايسته رو تنها به امان خدا رها کنه
زن انگار که فکرشو خونده باشه لبخندي زد و گفت:پسرم من يه پيرزن تنهام نگران نباش هيچ کسي رو ندارم اگه دلت رضا نيست کسي رو بفرست پيشمون بمونه
امير فقط به زدن لبخندي اکتفا کرد و با خودش فکر کرد زينب رو پيششون بفرسته
از جاش بلند شد و بعد از بوسيدن شايسته و سپردنش دست زن با نگراني بيرون زد دلش نمي اومد بره ولي با حالي که اون از شايسته ديده بود رفتنش رو بهتر ميدونست
romangram.com | @romangram_com