#گشت_ارشاد_پارت_261
صبح اول وقت سي دي ديگه که از منصور تو حالت ناجور تهيه کرده بود رو توي کيفش انداخت و به سمت خونه ي شکوفه رفت بايد زن بيچاره رو اگاه ميکرد
امير حسين خودشو به سامان رسوند و گفت :چي شد ؟خودش جواب داد ؟کجا بود ؟
سامان :بکش ترمزو جناب سروان چقدر سوال ميپرسي ؟جواب تلفنو يه خانومي داد و يه ادرسي داد و گفت:خانومت اونجاست بريم پيشش
خودشو به ادرس رسوند زنگ خونه رو زد و خانم جون درو باز کرد با چشماي نافذ و مهربونش گفت:شما امير حسيني؟شوهر شايسته ي گل من؟
امير با تعجب نگاهي به زن انداخت و گفت:بله شما؟
زن لبخند مهربوني زد و گفت:ماشالا بيا تو پسرم
امير حسين با ترديد رو زن گفت :حالش خوبه؟
زن:اره پسرم بيا تو تازه خوابش برده
امير با نگراني خودشو بالاي سر شايسته رسوند و با ديدن صورت بي رنگ و دست بانداژ شدش نتونست روي پاش وايسته و زانو ها
romangram.com | @romangram_com