#گشت_ارشاد_پارت_260
رها:من ميدونم شما شايسته نفيسي رو خوب ميشناسيد
منصور جا خورد و رنگ صورتش برگشت و حسابي قرمز شد يه کم اطرافشو نگاه کرد و صورتشو نزديک رها اورد و گفت:تو از طرف اون عفريته اي اره؟
رها با خونسردي گفت:نه منم يه ادمم که مثل شما از اون متنفرم
منصور:خوب منظور چي از من ميخواي؟
رها:چطور امير حسين صدرايي حاضر شد با شايسته ازدواج کنه ؟جواب اين سوال شرط من براي رابطه با شماست
منصور خنده اي سر داد و گفت:اها فهميدم پس قضيه کل کل و لجبازي هاي زنونه س گرفتم ماجرا رو
رها دستاشو مشت کرد و سعي کرد با فشار دادن دندوناش خشمشو بيشتر اشکار کنه و رو به منصور گفت:ازش متنفرم خيلي هم متنفرم شرط من همون بود که گفتم
از جاش بلند شد و حين رفتن رو به منصور کرد و گفت:اگه شرطمو قبول کردي به ساسان خبر بده
و بعد هم منصور که کلا براش فرقي نداشت که اين قضيه بر ملا بشه يا راز بمونه پس شرط رو قبول کرد
رها با ياداوريش خنده ي بلندي سر داد و در حالي که خودش رو تخت انداخت با خنده با خودش گفت:نميدونه چند وقته گذاشتمش تو خماري ولي براش برنامه ها دارم مرتيکه خجالت نميکشه با وجود زن به اون خوشگلي بازم دست از هوسش برنميداره
خنده ش ناگهان قطع شد و با خشم دندوناشو روي هم ساييد و گفت:برات دارم مردک بشين و تماشا کن
romangram.com | @romangram_com