#گشت_ارشاد_پارت_259
رها توي خونه ش نشسته بود و در حال چت کردن بود
حسابي کيفش کوک شده بود و به خودش به خاطر نقشه ي بي نظيرش افرين گفت
الحق که مو لاي درزش نميرفت
ياد روز قرارش با منصور خان افتاد
اون روز مانتو کوتاه و جذب خردليشو تنش کرد و شلوار لي جذب قهوه ايش رو با کيف روسري و کفش ست تنش کرد و به سمت محل قرار رفت
بر خلاف انتظارش با يه مرد کاملا پخته طرف شده بود روز مهموني چون توجه هش به جوون ترا بود اصلا قيافه ي طرف رو دقيق نديده بود
مرد چهره ي کاملا مذهبي داشت و از دور داد ميزد که حاج اقاست
رها رو به روش نشست بعد سلام و احوال پرسي هاي اوليه راجع به مسائل بي ربط با هم حرف زدند
تا اينکه رها بي هيچ مقدمه اي گفت:من برام اينکه خواسته شما رو انجام بدم يه شرط دارم
منصور:خوب بگو
romangram.com | @romangram_com