#گشت_ارشاد_پارت_257


هوا تاريک شده بود و امير نزديک جايي که شايسته هم اونجا بود بود

امير زير بارون نماز ميخوند

انقدر اعصابش داغون بود که هيچ چيز به جز نماز ارومش نميکرد

تو تاريکي شب نميدونست زنش کجاست از فکر اينکه نکنه بلاي ناجوري سرش بياد

بي هوا گريه کرد

خودش هم نميدونست بايد چي کار کنه نم اشک روي صورتش با اب بارون قاطي شده بود و کسي پي به گريه هاي مردونش نميبرد

اره حالا ميتونست بفهمه چقدر شايسته رو دوست داره و چقدر براش عزيز بود

دستاشو رو به اسمون بلند کرد و سرشو بالا گرفت و با خدا راز و نياز کرد

خدايا ميدونم بنده ي بدي برات بودم ولي تو بزرگي تو ارحم الراحميني

خدايا شايستمو ميسپرم دستت يه کاري کن سالم برگرده پيشم


romangram.com | @romangram_com