#گشت_ارشاد_پارت_255


روي زير انداز پيرزن نشست و غرق نگاه به اون شد

پيرزن با خوشرويي چايي خوشرنگي براش ريخت و جلوش گذاشت و قرانشو باز کرد و عينک بزرگ ته استکانيشو زد و مشغول خوندنش شد

شايسته بي اختيار تو چهره ش دقيق شد يه روسري سفيد مثل اونايي که مامانش از مکه براش اورده بود سرش بود

چهره ي مهربونش داشت

چشماي قهوه ايش کم سو شده بود و صورتش طراوت جوونيشو از دست داده بود و چروک هاي ريز و درشتي احاطه ش کرده بود ولي چقدر روحاني به نظر ميرسيد

تو صورت زن محو شده بود که اون قران رو بوسيد و کنارش نشست

زن:چيه دخترم چرا انقدر ناراحتي مادر؟

شايسته بغض کرد احتياج به يه شونه داشت که سنگ صبور گريه هاش باشه

بي اختيار خودشو تو بغل زن انداخت و از ته دل گريه کرد

شونه هاش ميلرزيدند و اشک هاش روسري سفيد زن رو پر از اشک ميکردند


romangram.com | @romangram_com