#گشت_ارشاد_پارت_254

اشکاشو با دستش پس زد

من دوستت داشتم بي معرفت

روي زمين نشست و خاکو تو مشتش گرفت و فشار داد و به اسمون نگاه کرد و گفت:خدايا چرااا؟من تازه عاشق شده بودم

خدايا اين انصافه مگه من بندت نيستم خدااااااااااااااا

من کالا بودم خدايا خريد و فروشم کردن

تو حال زار زدن خودش بود که بارون شروع به باريدن کرد و دستي روي شونش نشست

با حال داغون برگشت و با حيرت به فرد پشت سرش نگاه کرد

نگاهش به اون چشماي مهربون گره خورد

پيرزن با اون چادر گلدار سفيد و قران سفيد کوچيکي که تو دستش بود وفوق العاده حس ارامشي رو بهش منتقل کرد

پيرزن:چيه مادر جان نبينم غمتو دخترم بلند شو بيا کنار من زير اين سقف تا خيس نشي

شايسته اشک چشمشو پاک کرد و مثل کسايي که انگار طلسم شده بودند دنبالش کشيده شد

romangram.com | @romangram_com