#گشت_ارشاد_پارت_249
فيلم قطع شد و اشک هاي شايسته قطره قطره ميريخت و زير لب زمزمه ميکرد :من باور نميکنم امير حسين
مشت هاشو محکم فشرد سعي کرد داد بزنه ولي صداش تو گلو خفه شده بود
اره حق با رها بود اون رکب خورده بود
ولي اخه لعنتي چرااااااااااااااااااااااا ااا من بهت دل بسته بودم
تو کل اين دنيا من فقط دلم سالم برام مونده بود به اونم رحم نکردي؟
به مادرش فکر کرد که چند روز بود دائما کليد کرده بود روي مزاياي بچه دار شدن
به سمت ايينه رفت و به چشماي متورمش نگاهي انداخت نميتونست احمقي و خوش خيالي خودش رو باور کنه
بي محابا مشتشو تو شيشه کوبيد و شيشه خورد شد
به خوني که از دستش فواره ميزد توجهي نکرد دردي که تو دل داشت خيلي سنگين تر از درد دستش بود به سمت اتاقش رفت و يه مانتو سر سري پوشيد کيف و عابر بانک و موبايلشو برداشت و از در خونه بيرون زد
ميخواست بره دور بشه از همه ي ادم هاي دور و اطرافش دلش ميخواست بره يه جايي که بتونه داد بزنه از ته دلش ضجه بزنه
romangram.com | @romangram_com