#گشت_ارشاد_پارت_250

خون دستش بند نمي اومد ميدونست که به بخيه نياز داره دلش نميخواست بره درمانگاه ولي چاره اي نداشت با اين همه خوني که ازش رفته بود دووم نمياورد

با اينکه مرگ ارزوش شده بود ولي حتي براي مردن يه جاي خلوت ميخواست

رفت درمانگاه و دستش 6 بخيه خورد و پانسمانش کرد

حالا ميتونست بره و انقدر دور بشه که هيچ کسي رو نشناسه فقط بره

*****************88

امير حسين اما بي خبر از همه جا و خوشحال از تموم شدن اماده باش يک هفته ايشون به سمت خونه برگشت دلش براي شايسته پر ميکشيد تو اين چند وقت اصلا نتونسته بود بهش توجه کنه اين خيلي ناراحتش کرده بود اصلا دلش نميخواست زنش احساس بي محبتي بکنه

براش يه گردنبند خوشگل و دو تا بليط سفر به کيش به عنوان ماه عسلشون و يه دسته گل رز بزرگ خريده بود به سمت خونه اومد

خواست براي غافلگيري شايسته بدون در وارد خونه بشه

همين که درو باز کرد لبخند رو لباش ماسيد به ايينه خورد شده ي پذيرايي نگاه کرد به رد خوني که تا اتاق خواب کشيده شده بود

گل رو روي مبل پرت کرد و توي اتاق خواب دويد از ترس نفس نفس ميزد تمام خونه رو دنبال شايسته گشت ولي خبري ازش نبود با دستاي لرزون شماره موبايلشو گرفت

يه بوق دو تا سه تا نه بر نميداشت

romangram.com | @romangram_com