#گشت_ارشاد_پارت_248
رها:خوب اقا اگه ميشه برام تعريف کن شرطمون که يادت نرفته
منصور خان:چرا ميخواي بدوني عروسک؟اخه اون دختره و شوهر بي خود تر از خودش چرا برات انقدر مهم شدن ؟
رها:اوم گفتم که برام مهمه بدونم امير حسين چه جوري با شايسته ازدواج کرده و ميدونم تو حتما ميدوني
منصور خنده ي وحشتناکي سر داد و گفت:قربون تو قند عسل برم انقدر شيطوني خوب اون دختره ي پرو همه کاره رو کي حاضر بود بياد بگيره ؟؟؟؟؟؟؟
حاج باباش در به در دنبال شوهر براش ميگشت ولي کي حاضر بود جنس دسته دوم رو بياد بگيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کلي منو و داداشاشو و باباش فکرامونو رو هم ريختيم بالاخره من فهميدم که باباي امير حسين يه قرض خيلي زياد به حاجي داره
منم پيشنهاد دادم حاجي به جاي طلبش پسر صدرايي رو برداره
و از حرف خودش قاه قاه خنديد
منصور:ديگه جونم برات بگه خانومي پسره راضي نميشد بياد اين عفريته رو بگيره ولي خوب من راه حلشو به حاجي داده بودم خوب نقطه ضعفه جناب سروان رو ميدونستم طرف حسابي غيرتيه چي بهتر از اين که پاي خواهرشو بکشيم وسط ؟
پسره هم که حساس راضي شد بياد باهاش ازدواج کنه
اين قضيه ي ازدواج اون دختره بود حالا يه چيز جالب اينکه باباي طرف بي خيال از همه جا اورده طلبشو پس داده و حاجي و زنش هم حسابي تو تکاپو افتادن دختررو راضي به بچه دار شدن بکنن تا طرف نزنه زيرش
romangram.com | @romangram_com