#گشت_ارشاد_پارت_247
يه نگاهش به رها بود که با غم ظاهري نگاهش ميکرد و يه نگاهش به چيزي بود که ميديد
ديگه نتوست وايسته زانو هاش خم شد تمام کاخ ارزو هاشو ويرون شده ميديد
دو زانو روي زمين افتاد
شايسته با چشماي اشک بار به رها خيره شد و با دستاش به گلوش چنگ زد و به زور گفت:داره دروغ ميگه اون از من متنفره
رها به سمتش اومد و بازوهاشو تو دستش گرفت و گفت:واقع بين باش شايسته چرا يه ذره نميخواي فکر کني مگه تو خودت نگفتي با بهراد ديده بودت
مگه نگفتي اون روز تو اون مهموني گرفته بودتت چرا با خودت فکر نکردي چرا يه چنين شخصي بايد بياد عاشق تو بشه بعدشم اين طوري که فهميدم امير حسين ادم مقيديه پس چطور حاضر شده باهات ازدواج کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خيلي احمقي شايسته اصلا فکر نميکردم اينجوري رکب بخوري فکر ميکردم زرنگ تر از اين حرفايي
شايسته داشت خفه ميشد اصلا نميتونست حرف بزنه نفهميد رها کي رفت فقط دوباره فيلم رو از اول گذاشت و به چهره ي کريهه منصور نگاه انداخت
کاملا معلوم بود که فيلم مخفي گرفته شده
منصور خان و رها رو به روي هم نشسته بودند
romangram.com | @romangram_com