#گشت_ارشاد_پارت_246

شايسته در حالي که واسه شايسته شربت اماده ميکرد بي حوصله گفت:هيچي امير رو ديشب هم نديدم

رها پوزخندي زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموريت کجا بوده تو ساده باور کردي

شايسته:يعني چي ؟

رها:يادته بهت گفتم واست مدرک ميارم که اقا امير تون احتمالا داره زير ابي مياره

نگاه شايسته رنگ ترس و نگراني گرفت و با اضطراب به رها نگاه کرد و گفت:خوب چي شده؟

رها:داستان طولاني داره تو فعلا اين فيلم رو بزار تا برات بگم

شايسته با دست لرزون سي دي رو گرفت و توي دستگاه گذاشت قلبش رسما داشت توي دهنش ميومد

کف دستش حسابي عرق کرده بود از زور استرس تيره ي پشت کمرش خيس عرق شده بود

طاقت اين که خيانت امير حسين رو ببينه نداشت

طبق معمول که استرس داشت انگشتاي دستش رو بازي ميداد و با حال پريشون به صفحه ي تلويزيون خيره شد

نگاهش رو صفحه ي تلويزيون ثابت مونده بود اب دهنشو به سختي قورت ميداد مهم تر از تصوير حرفايي بود که داشت ميشنيد

romangram.com | @romangram_com