#گشت_ارشاد_پارت_244
امشب هم امير يه ماموريتي براش پيش اومده بود و شب دير ميومد
شايسته روي تخت دراز کشيده بود و به خواستگاري ديشب زينب فکر ميکرد
به ذوقي که تو چشماي زينب بود و از اشکي که تو چشماي علي اقا و نرگس خانم جمع شده بود
از مرتضي که عشقش به زينب رو از نگاهش هم ميشد فهميد
از سخت گيري ها و توجهات امير حسين
اه بلندي کشيد و به خواستگاري خودش فکر کرد و اينکه همه چه جوري ارزوشون بود اون زودتر بره
بغض بزرگي توي گلوش بود که نياز به يه تلنگر براي ترکيدن داشت
چند وقتي بود که امير خيلي دير ميومد خونه و صبح ها هم زود ميرفت و گاهي عملا شايسته اصلا نميديدتش و اين بيشتر از همه چي ازارش ميداد
خودشم ميدونست نصف بد خلقيا و بهونه گيري هاش واسه خاطر همينه
امير خيلي دير وقت اومد و شايسته خوابش برده بود
به سمتش اومد و موهاشو نوازش کرد و بوسه ي ارومي به گونه ش زد و کنارش دراز کشيد و انقدر خسته بود که زود خوابش برد
romangram.com | @romangram_com