#گشت_ارشاد_پارت_243


صد البته که تو حال طبيعي خودشون نبودند و اون همه مشروبي که خورده بودن کار دستشون داده بود

تو حال خودشون بودند که رها چشماي نيمه خمارشو باز کرد و با تعجب امير رو در حالي که فکش منقبض شده بود و دست هاش مشت شده جلوي در ديد

خنده ي بلندي سر داد احساس کرد داره توهم ميزه ولي وقتي ارش سريع از جاش بلند شد و سعي کرد از اون وضعيت در بياد تازه فهميد نه انگار واقعا خود امير حسين اونجا بود

ياداوري اين خاطرات زجرش ميداد دلش ميخواست خودشو خوشبخت جلوه بده ولي نميشد اون هيچي نداشت

ديگه نتونست تحمل کنه و بخواد به خودش دروغ بگه دستشو روي صورتش گذاشت و از ته دلش گريه کرد

اره اون تنها بود تنهاي تنها

******************

دو ماه بعد

عقد کنون ريحان و فرزين هم با تجملات زياد خودش تموم شد

چيزي که واقعا شايسته رو ازار ميداد چندين مدل غذاهاي جورواجور بود و کلي تجملات مسخره ي ديگه که اگه نبودن هم اتفاقي نمي افتاد


romangram.com | @romangram_com