#گشت_ارشاد_پارت_242
رها:اگه بخوام سوگليش بمونم چي؟
ساسان:اها ايولا اين شد اون وقت هم نون تو توي روغنه هم من از بغل تو منم به يه نون و نوايي ميرسم
رها پوزخندي زد و گفت:باشه بابا تو هم که هميشه لاشخور باش سهم جنابعالي هم محفوظه
ساسان:ترش نکن دختر طرف بدجوري خاطر خواهته حاضره بخاطرت همه کار بکنه
رها لبخند زد و گفت:اوکي پس فردا راس ساعت 5 عصر تو همون کافي شاپ هميشگي قرار بزار
ساسان :اوکي باي
رها تلفن رو قطع کرد و به کاري که قرار بود انجام بده فکر کرد وارد بازي خطرناکي داشت شروع ميکرد ولي اون توي زندگي همه چيزشو باخته بود و ديگه چيزي براي از دست دادن و ترسيدن نداشت
نميدونست چرا ياد امير حسين يه لحظه هم تنهاش نميزاشت بي اختيار ياد 4 سال قبل و اون شب افتاد
طبق معمول چهار شنبه شب ها با ارش قرار داشت چند بار از ساکنين ساختمون طعنه شنيده بود ولي بي محل از کنارشون گذشته بود و علنا اعلام کرده بود 4 ديواري و اختياري
اون شب با ارش بود که در خونه زده شد از چشمي در با ديدن پليس ها بي خيال شونه اي بالا انداخت و پيش ارش برگشت
با اينکه ترسيده بود ولي نميخواست جلوي ارش کم بياره و بهش گفت که بي خيال همه به کارش ادامه بده
romangram.com | @romangram_com