#گشت_ارشاد_پارت_241


شايسته هم که از دل امير خوب خبر داشت کنارش روي تخت خوابيد و خودشو در اختيار همسرش قرار داشت و شبي توام با خوبي رو گذروندند

نزديک نماز صبح امير از خواب بلند شد و بعد از دوش گرفتند و نماز خوندنش

شروع به خوندن سوره يس کرد ميخواست براي خوشي هاش هم خداوند رو ياد کنه نه فقط زمان ناخوشي به درگاهش متوسل بشه

اين ارامش گمشده بعد چهار سال بهش برگشته بود و در نظر امير سجده ي شکر داشت

شايسته از خواب پرديد و با ديدن امير که خالصانه و بدون هيچ چشمداشتي و اين که کسي اونو ببينه و تحسينش بکنه توي حالت عرفاني خودش فرو رفته بود يه حال عجيبي پيدا کرد

امير انگار نور هدايتش شده بود تازه فهميد چقدر از خدا دور شده و فقط زمان بدبختي ها گله گذاري پيش خدا ميبرد

و با خودش اعتراف کرد که چه بنده ي ناشکري بوده که براي وجود امير شاکر خالقش نبوده

چون وقت تنگ بود تيمم کرد و جانماز سفيد و چادر سفيد نمازشو سرش انداخت و پست سر امير براي خوندن نمازش ايستاد

رها تلفني با ساسان صحبت کرد و خواستار قرار با فرد مورد نظر شد

ساسان:رها خوب فکراتو کردي ؟اين يارو با کسي شوخي نداره ها اگه بخواي دورش بزني دودمانت به باد ميده ها


romangram.com | @romangram_com