#گشت_ارشاد_پارت_240

حالا با ديدن اون چهره ي عبوس و خشن که با ابهت کنار ماشين گشت وايستاده بود ديگه نميترسيد و برعکس خوب ميدونست زير اين چهره ي خشن چه دل مهربون قايم شده

نتونست عشق و محبتش رو نگه داره و تمومشو توي يه لبخند از ته دل ريخت و نثار نگاه مشتاق امير حسين کرد

امير هم با ديدن شايسته توي اون شرايط و اون لبخند نتونست پاسخشو نده و لبخند پررنگ تري با تکون دادن سر بهش هديه کرد

خريد شون رو انجام دادند و شايسته با اعلام خبر موافقت امير براي اومدن خواستگار ها شادي رو توي چشماي زينب ديد و با رضايت به سمت خونه برگشت و شام مختصري گذاشت و منتظر اومدن امير شد

امير هم خسته از کار روزمره دلش براي فضاي اروم خونه ش پر ميکشيد هيچ وقت فکر نميکرد کنار شايسته انقدر با ارامش زندگي کنه ولي خوب دلش گاهي از اين همه ارامش ميلرزيد که نکنه پشت اون طوفان هاي سهمگيني تو راه باشه

وارد خونه که شد بي اختيار شايسته رو بغل کرد و محکم فشارش داد و از ته دل لباشو بوسيد

ولي بوي عطر اشنايي باعث شد از شايسته جدا بشه

شايسته:چيه اقا امير محبتت قلمبه شده؟

امير در حالي که هنوز گيچ پيدا کردن عطر بود گفت:ما هميشه به شما ارادت داريم خانم

بعد هم براي خلاصي از هر چيزي که اونو ياد گذشته مينداخت پنچره رو باز گذاشت تا بو از بين بره

شامنشونو با خوشحالي و خوبي خوردند و امير نميدونست امشب چرا انقدر مشتاق شايسته شده

romangram.com | @romangram_com