#گشت_ارشاد_پارت_239
شايسته:کجا عزيزم تازه اومدي که؟
رها:فدات بشم عزيزم کار واجب دارم بايد برم
شايسته:باشه عزيزم بازم بهم سر بزن گلي
رها:در حالي که کفشش رو پاش ميکرد با اينکه از حسادت داشت ميترکيد ولي مجبور بود اين جمله ي رو که هيچ رغبتي به بيانش نداشت رو بيان کنه
خوشبخت بشي عزيزم خداحافظ
شايسته:مرسي گلم خداحافظت باشه
رها براي اجراي نقشه ش احساس بي تابي ميکرد و پاشو روي گاز گذاشت و رفت
شايسته هم اماده شد که با زينب براي خريد برن بيرون
به احترام حضور زينب و بيشتر براي خاطر امير حسين چون ميدونست امروز تو ونک گشته چادرشو پوشيد
حالا که امير حسين انقدر با احترام با هاش برخورد ميکرد و منطقي خواسته شو بيان کرده بود واقعا بي منطقي بود که شايسته بخواد باهاش لج کنه
romangram.com | @romangram_com