#گشت_ارشاد_پارت_238

شايسته چايي و شيريني رو جلوش گذاشت و براي اوردن البوم به سمت اتاق خوابشون رفت

البوم رو جلوي رها گرفت و خودش هم کنارش نشست

رها با ديدن عکس هاي شايسته تو بغل امير هر لحظه بغضش بزرگتر ميشد تموم اين زندگي و اين مرد فوق العاده رو حق خودش ميدونست نه اون

تو حين ديدن عکس ها عکس يه نفر حسابي توجهشو جلب کرد انگار اصلا باور نداشت چيزي رو که ميبينه براي همين بي اختيار گفت:اين کيه

شايسته بي توجه به حيرت رها شروع به معرفي اعضاي خانواده ش کرد

اما ذهن رها فقط حول اون ادم ميچرخيد

چند وقت پيش تو يکي از مهموني هاي کله گنده ها ديده بودتش و طرف هم خيلي دنبال رها بود و کلي هم پيغام داده بود که ازش خوشش اومده

تو يه لحظه افکار شيطاني مثل برق و باد از ذهنش گذشت بايد مي فهميد امير چرا با شايسته ازدواج کرده؟بايد دليلشو ميفهميد

دو ساعتي پيش شايسته موند و حرص خورد

شايسته با اب و تاپ از امير و رفتار خوبش تعريف کرد و رها هر لحظه عصباني تر و اتيش انتقامش تند تر ميشد

ديگه نتونست تحمل کنه از جاش بلند شد و به ساعتش نگاهي انداخت و گفت:خوب شايسته جان من ديگه بايد برم

romangram.com | @romangram_com