#گشت_ارشاد_پارت_236
امير دستشو دور گردن شايسته انداخت و گفت:اره عزيزم بگو
شايسته:براي زينب خواستگار اومده
امير اخم ظريفي به ابروهاش داد و گفت:کي هست طرف؟اصلا کي جرات کرده و خودشو در حد زينب ما دونسته پا جلو گذاشته ؟
با اين حرفش يه چيزي درون شايسته شکست ياد برادراي خودش افتاد که علنا بهش گفته بودند که بره خدا رو شکر کنه که امير حسين اومده و ميخواد باهاش ازدواج کنه
مگه اون از زينب چي کم تر داشت ؟
نگاهش به امير افتاد که با شيطنت دستشو جلوي چشمش تکون ميداد
امير:کجايي بانو ؟
شايسته:ها؟؟هيچي طرف هم دانشگاهيشه و اين ترم درسش تموم ميشه حالا قراره اگه شما و خانواده ي محترم اجازه بديد بيان خواستگاري
امير:حالا بيان ببينيم اصلا چه جور ادمايي هستن
شايسته لبخندي زد و حرفي نزد و تو فکر فرو رفت
امير هم براي رهايي از اين سردرد لعنتي قرص خواب اوري خورده بود و بعد از کم تر از چند دقيقه تو بغل شايسته خوابش برد
romangram.com | @romangram_com