#گشت_ارشاد_پارت_235
رها يه ذره از ليوان مشروب کنار تختش رو سر کشيد
با خنده به بلند بلند حرف زدن با خودش ادامه داد و گفت:امير حسين تو هميشه پدر داشتي مادر داشتي هرکدومشون هم بهترينن
ولي من هيچ چيزي نداشتم پس تو حق نداري توبيخم کني
ليوان مشروبشو کامل سر کشيد و تصميم گرفت فردا يه سر به خونه ي شايسته بزنه
نگاه امير به شايسته که در حال شونه زدن موهاش بود ميخ شد از خودش و ترديدي که براي چند لحظه سراغش اومده بود بدش اومحتي فکر ترک شايسته رو هم خيانت ميدونست
شايسته زنش بود و براي هميشه هم ميموند و احساسش الان به اون اصلا حس زمان عقدشون نبود
شايسته موهاش بلندشو شونه زد و کنار امير حسين دراز کشيد
شايسته:حوصله داري يه چيزي بهت بگم؟
romangram.com | @romangram_com