#گشت_ارشاد_پارت_234

شايسته با ديدن امير لبخندي زد و دوباره مشغول صحبت با زينب شد

لبخندش تا ته دل امير حسين رو سوزوند و بي قرار شايسته رو نگاه کرد انگار قرار بود از دست بدتش

زينب و شايسته براي فردا بعد الظهر قرار گذاشتند که براي عقد فرزين برن بازار خريد

شامشونو خوردند و براي رفتن اماده شدند

شايسته و امير از همه خداحافظي کردند و به سمت خونه راه افتادند

************************8

رها روي تختش دراز کشيده بود و روي اخرين و تنها يادگاري امير دست ميکشيد و بي اختيار اشکش جاري شد

با خودش زمزمه کرد :امير حسين صدرايي سهم تو از اين دنيا خيلي بيشتر از شايسته ي نفيسيه

اره اگه منم مثل اون خانواده ي درست و حسابي داشتم الان به جاي اون کنار تو بودم

صداي امير توي سرش اکو شد

گناه خودتو گردن افراد ديگه ننداز

romangram.com | @romangram_com