#گشت_ارشاد_پارت_232

امير تو فکر عميقي فرو رفت باباش نميدونست که حاجي باهاش سر شايسته معامله کرده بود

حالا پول جور شده بود و امير ديگه مجبور نبود کنار شايسته بمونه

حالا ديگه سايه ي واژه ي اجبار از زندگيش کم شده بود

ياد حرف حاجي افتاد که بهش با نيش خند و کنايه بهش گفته بود هر وقت تونستند قرضو پس بدن در صورت خواست امير حسين معامله ي بين اونو و حاجي هم بهم ميخوره

امير : بابا من نميبرم بهش بدم خودتون ببريد

علي اقا دستي به شونه هاي پسرش که نميدونست چرا خميده شدن گذاشت و گفت:نيازي نيست تو ببري فقط خواستم خيالت رو جمع کنم

امير با فکري مشغول به سمت کامپيوتر رفت تا ببينه چش شده

علي اقا:چي شده امير حسين چرا ناراحت شدي؟

امير:ناراحت نيستم بابا

الان ولش کن اين کامپيوتر قراضه رو بيا بريم زنت يه شب اومده خونه ما به دلش نياد

امير :بريم اقا جون بايد يه قطعه بخرم يه شب ميام درستش ميکنم

romangram.com | @romangram_com