#گشت_ارشاد_پارت_231


زينب و شايسته در حال صحبت در مورد پسري بودند که جديدا تو دانشگاه از زينب اجازه خواسته بود که براي خواستگاري بيان و شايسته با اشتياق به حرف هاي زينب که با اب و تاپ و گاهي لحن شوخي بود گوش ميداد

علي اقا که همه رو سرگرم ديد سمت اتاقش رفت و امير حسين رو هم صدا زد و ازش خواست براي اينکه يه نگاهي به کامپيوترش بکنه به اتاقش بره

امير حسين همون طور که سيبش رو گاز ميزد وارد اتاق علي اقا شد و گفت:جانم بابا باز کجاش خراب شده؟

علي اقا لبخندي زد و گفت :سي دي نشون نميده ولي حالا کار مهم تري باهات دارم که دلم نخواست جلوي زنت بگم بيا بشين

امير همون طور که بي خيال سيبش رو گاز ميزد و گفت:جان بگو

علي اقا چکي رو به امير نشون داد و با جديت گفت:اين قرض من به پدر زنته جورش کردم

امير با تعجب نگاهش کرد و بي اختيار گفت :اون همه پول رو از کجا اورديد؟

علي اقا لبخند زد و گفت: زمين لواسونو بالاخره به قيمت دلخواه فروختم

امير وا رفت و گفت:ولي بابا اون زمين ارثيه ي پدريتون بود و کلي دوستش داشتيد

علي اقا:اره پسرم تا زماني دوستش داشتم که مقروض به مردم نبودم ولي به هر حال بايد قرض مردم رو بديم و مهم تر از همه اينکه نميخوام خدايي نکرده منت پدر زنت رو سرت باشه


romangram.com | @romangram_com