#گشت_ارشاد_پارت_226
شايسته رو دوست داشت ولي تحمل اين کاراشو نداشت يه بار تو زندگي رکب خورده بود بس بود عذاب کشيدن
دلش يه زندگي امن رو ميخواست
تحمل التماس هاي پر از غم شايسته رو نداشت دلش نميخواست شريک زندگيشو خورد کنه
درسته اون اين کارو کرده بود ولي روحيه ي امير خيلي با اين کارا متضاد بود
با ترديد از جاش بلند شد و درو باز کرد و به چشماي قشنگ شايسته که با اين رگه هاي اشک جذاب تر شده بود نگاه کرد
شايسته هق هق کنان به صورت درهم امير نگاه کرد
امير حسين دستشو بالا برد و شايسته از ترس چشماشو بست و خودشو عقب کشيد نميخواست باور کنه امير حسينش بخواد مثل مرداي ديگه زور و قدرت بازوشو نشونش بده
ولي تو يه لحظه خودشو تو بغل شوهرش ديد
امير اروم موهاشو نوازش ميکرد و سعي ميکرد ارومش کنه
شايسته که از اين همه گذشت و بزرگواري امير از خودش بدش اومده بود هق هق ش ازاد شد و اشک هاش پيرهن مردونه ي امير رو خيس کرده بود
امير:گريه نکن خواهش ميکنم اروم باش
romangram.com | @romangram_com