#گشت_ارشاد_پارت_224
امير حسين از جاش بلند شد و رو به سامان گفت:من با خانمم ميرم تو بچه ها رو ببر
سامان با چشماي گشاد شده نگاهي به امير انداخت و سرباز ها و بقيه رو از سمت ماشين عقب برد و رو به امير گفت:برو خيالت جمع من به حساب همشون ميرسم
امير سوار ماشين شد و با تحکم رو به شايسته گفت:برو
شايسته اما هنوز بي حس بود اصلا دلش نميخواست امير رو ناراحت کنه ولي اين کارو کرده بود و الان با يه کوه اتش فشان طرف بود
با ضربه ي محکم امير به فرمون به خودش اومد و به سمت خونه راه افتاد
تا خونه حرفي نزدند
وارد خونه که شدند امير خودشو روي مبل ولو کرد و سعي کرد با فشار دادن شقيقه هاش از درد سرش کم کنه
شايسته اما مات و خشک زده وسط سالن رو به روي امير ايستاده بود واقعا طاقت ديدن اين حالشو نداشت
با صداي داد امير به خودش اومد
امير از جاش بلند شد و سمتش اومد با عصبانيت نگاهي به شايسته انداخت و بازوهاشو تو دستش گرفت و محکم فشار داد تا حدي که اخ شايسته رو بلند کرد
امير:عروسي قرار بود بري ؟
romangram.com | @romangram_com