#گشت_ارشاد_پارت_222
نزديک ساعت 9 بود ولي شايسته جرات نداشت سمت خونه بره ولي با ديدن ماشين گشتي که به هردوشون ايست داد قلبش تقريبا وايستاد
سامان رو ديد که به سمت ماشين پسرا رفت و امير حسين هم بي خبر از همه جا به ماشين اون نزديک شد
و با ديدن شايسته تقريبا کپ کرد
شايسته هم از ديدن امير تو اون هيبت هميشه پر ابهت و جذاب هم خوشحال شد و هم از ترس تقريبا نزديک بود که خودشو خيس کنه مخصوصا با ديدن اخم فوق غليظ صورت امير حسي
امير در حالي که دست هاشو مشت کرده بود تا بتونه خودشو کنترل کنه نگاهي به چهره ي غرق در ارايش شايسته کرد
نگاهش چرخيد و روي مانتوي بدن نماش ثابت موند
دندوناش به هم ساييد و سعي کرد جلوي سرباز هاي همراهشون و سامان ابرو ريزي نکنه
نميتونست قبول کنه اين وضع شايسته رو
ديگه بحث يه موضوع ساده و يه رابطه ي قابل برگشت نبود اين دختر الان زنش بود همه چيزش بود نميتونست ديگه ولش کنه
اين رفتار ها و بي پرواييش هم عجيب داشت ازارش ميداد امير حسين زير لب غريد : کجا بودي اين وقت شب ؟چرا اين گوشي لعنتيت خاموش بود
romangram.com | @romangram_com