#گشت_ارشاد_پارت_221


انقدر به حرف افتاده بودند که گذر زمان رو اصلا حس نکردن

نگاه خندون شايسته به ساعت قفل شد و با ديدن 8 مثل فنر از جاش پريد

با استرس ضربه اي به صورتش زد و گفت:واي رهايي من بايد برم الان امير حتما از نگراني دق کرده گوشيمم که شارژ تموم کرده کاري نداري عزيز

رها با حسرت نگاهش کرد حق اون بود که الان کنار امير باشه

رها:نه عزيزم بازم بهم سر بزن

شايسته:ديگه نوبت تو بياي خونم فعلا خداحافظ

رها هم جوابش رو زير لب داد و به داخل خونه برگشت و به اتاقش پناه برد

شايسته هم با سرعت به سمت ماشين رفت و به سمت خونه حرکت کرد

پشت چراغ قرمز پژو پارسي که 4 تا اراذل سوارش بودند کنارش ايستاد

پسر ها انواع و اقسام متلک ها رو بارش کردند و شايسته بي توجه به حرفاشون پاشو روي گاز گذاشت ولي انگار اونا قصد تموم کردن ماجرا رو نداشتند و مثل سايه دنبالش بودند


romangram.com | @romangram_com