#گشت_ارشاد_پارت_217


امير:باشه قربونت برم منم بايد برم سرکار بيا باهم صبحونه بخوريم

شايسته:امير من و تو هنوز ماه عسل نرفتيم تو ميخواي بري سرکار؟

امير:خوب خانمم چي کار کنم باور کن ديگه نميتونم برم مرخصي اخراجم ميکنن بدبخت ميشيم ها

شايسته با اخم لباشو جمع کرد و به سمت حموم رفت و دوش گرفت

کنار امير صبحونه ي کاملي خوردند و امير با عذر خواهي فراوون راهي سر کارش شد

يک هفته اي از ازدواجشون ميگذشت و امير هر روز سر کارش ميرفت و شايسته هم بي حوصله تو خونه ميموند و با تلويزيون خودشو سرگرم ميکرد

روز دوشنبه بود

شايسته بي حوصله و بدخلق دور خودش چرخيد نميدونست بايد چي کار کنه ناخود اگاه ياد رها افتاد واي چند وقت بود ازش بي خبر بود؟

حتي براي عروسي هم از ترس سرزنش خانواده ش به خاطر حجاب نافرم رها دعوتش نکرده بود

بشکني زد و با خودش فکر کرد که امير که گفت تا بعد الظهر نميام منم که بي کارم برم يه سر بهش بزنم


romangram.com | @romangram_com