#گشت_ارشاد_پارت_215


امير هم حوله و لباساشو برداشت تا حموم بره

حموم رفت و برگشت و کنار شايسته نشست و کمکش کرد تا موهاشو باز کنه و رو به شايسته گفت:عزيزم برو حموم بيا استراحت کن

شايسته مبهوت از درخواست امير حموم رفت و لباس خواب قرمزشو که خيلي بهش ميومد رو پوشيد و کنار امير نشست

امير ساعدشو روي سرش گذاشته بود و حرفي نميزد

شايسته ناراحت از رفتار امير و متعجب موهاي بلندشو سعي کرد که با سشوار خشک کنه

در حال جنگيدن با موهاي بلندش بود و زير لب غر ميزد که بره زودتر کوتاهش کنه

که صداي بم امير رو کنار گوشش شنيد در حالي که موهاشو نوازش ميکرد گفت:حق نداري يک سانت کوتاهشون کني من عاشقشونم

و در حالي که سرشو لاي موهاي شايسته فرو ميکرد نفس عميقي کشيد

شايسته خندون سرشو عقب اورد و گفت:امير قلقلکم مياد

امير شايسته رو با يه حرکت تو بغلش گرفت و در حالي که زير گلوشو ميبوسيد پرسيد:عزيز من که خسته نيست؟


romangram.com | @romangram_com