#گشت_ارشاد_پارت_208

خيلي دوستت دارم

امير هم در جواش نوشت:من بيشتر عزيز دل من مواظب خودت باش شب خواب خوب ببيني خواب منو ببيني

شايسته اما تو اين مدت کم تمام حسش به امير عوض شده بود انقدر دوستش داشت که نميتونست اندازشو بيان کنه

به معني واقعي امير همه ي زندگي و همه ي دار و ندارش و شده بود

· امير رو به سامان کرد و گفت:ديگه سفارش نکنم ها حواست به کارا باشه

سامان عصباني از دست امير چشماشو تنگ کرد و گفت:خوب شاه داماد ديگه چي؟باور کن به اندازه ي تمام سال هاي خدمتت اين چند وقت تو مرخصي رفتي

امير:خوب چه کنم برادر من دو هفته ديگه عروسيمه هنوز هيچ کاري نکرديم

نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:ما رفتيم تا خانمم کلمو نکنده

سامان اداشو در اورد و زن ذليلي هم نثارش کرد و با لبخند بدرقه ش کرد

شايسته جلوي در منتظر امير بود و کلافه نگاهي به ساعتش انداخت و موبايلشو گرفت

امير:سلام جانم عزيزم الان ميرسم

romangram.com | @romangram_com