#گشت_ارشاد_پارت_203


بالاخره رسيدند

نه باورش نميشد الان دقيقا جلوي خونه ي رها بودن

با عصبانيت به سمت سامان برگشت و گفت:اينجا چه خبره؟

سامان اروم زير لب گفت:اروم باش امير بايد خودت از نزديک يه چيزايي رو ببيني مجبور شدم تو ديونه شدي پسر حرف هيچ کسي تو گوشت فرو نميره حالا بهتره بره و ببيني رها خانم دقيقا چي کارست

امير :چي ميگي تو





سامان :برو بالا

امير باور نميکرد چيزي رو که داشت ميديد

يا شايد هم دلش نميخواست که باور کنه


romangram.com | @romangram_com