#گشت_ارشاد_پارت_202
رها:خوب بيا داخل ديگه دلم برات تنگ شده
امير:نه بايد برم کار دارم لطف کن ديگه اينجوري نيا جلوي در حالا بعدا با هم ميريم بيرون فعلا باي
رها خداحافظي زير لبي کرد و درو با حرص بست نميدونست ديگه با چه راهي بايد اين پسر رو رام کنه ؟؟؟؟
امير اما تو انديشه ي خودش سخت در اين فکر بود کهرا با رها رفت و امد ميکنه چرا ولش نميکنه اون هزار درجه با امير و خانواده ش فرق داره
اخر سرم براي راحت کردن وجدانش و بستن دهن سامانرحم رو بهونه کرد و با عصبانيت دستي به موهاش کشيد
رها اما بي خيال امير تلفني قرار شب رو با ارش ميزاشت
امير توي اتاقش نشسته بود و گذارش عمليات ديروزشو تنظيم ميکرد که سامان وارد اتاق شد و با چهره ي خيلي گرفته رو به امير گفت:بايد بريم يه جايي تفتيش داريم
امير:اوکي کجا هست حالا موردش چيه؟
سامان از رفتن مکانش طفره رفتو گفت :بلند شو تو ام داستان از من نپرس
امير حسين متعجب از رفتار سامان اماده شد و با ماشين مخصوص به سمت محل مورد نظر رفتند
هرچي به محل نزديک تر ميشدند اعصاب امير داغون تر ميشد با خودش فکر ميکرد اينا سمت اينجا براي چي دارن ميرن ؟؟؟؟؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com