#گشت_ارشاد_پارت_198

و شايسته اما براي اولين بار از نگاه خيره ي پسري بدش نيومده بود و احساس بدي پيدا نکرده بود که هيچ غرق در شادي هم شده بود

شايسته بي توجه به رفتار امير به سمت تلويزيون رفت و روشنش کرد و بعد به سمت اشپزخونه رفت و توي دو تا ليوان چايي ريخت و روي مبل نشست و پاهاي خوش فرمش رو روي هم انداخت و رو به امير با خونسردي گفت:امير جان بيا چايي تو بخور

تو همين حالت صداي اذان از تلويزيون بلند شد شايسته صلواتي زير لب فرستاد و منتظر اومدن امير شد

نيم نگاهي به خونه انداخت امير نبود کنجکاو شد و به سمت اتاق امير رفت با حيرت به چيزي که ميديد خيره شد

امير سجاده شو رو پهن کرده بود و اروم و بي دغدغه نمازش رو ميخوند از ريا و ولظالين کشيدن هاي بلند هم خبري نبود همش يه راز و نياز بي ريا با معبود بود

شايسته بي هيچ حرفي فقط نگاهش ميکرد

امير عادت داشت نمازشو اول وقت بخونه و وقتي شايسته رو سرگرم تلويزيون ديد براي خوندن نمازش به اتاقش رفت

شايسته با خودش فکر ميکرد اين ادم همه چيزش سر جاشه

نماز خوندش انقدر ساده و انقدر روحاني بود که تا عمق وجود شايسته رو لرزوند

امير تسبيحشو گردوند و دعاشو خوند و سجاده شو جمع کرد

چشماش به شايسته افتاد و که با يه حالت خاصي نگاهش ميکرد

romangram.com | @romangram_com