#گشت_ارشاد_پارت_190
با هر قدم امير به جلو اون يه قدم به عقب ميرفت تا به ديوار خونه خورد و سر جاش وايستاد
امير با عصبانيت بازوهاي شايسته رو چنگ زد و به سمت ماشينش برد انقدر عصباني بود که شايسته حتي جرات نفس کشيدن رو هم نداشت چه برسه به سوال پرسيدن و اعتراض کرد
شايسته رو توي ماشين انداخت و خودش هم پشت فرمون نشست و با اخرين سرعت ممکن به سمت خونه ي خودشون حرکت کرد حالا حالا ها باهاش کار داشت مخصوصا اين که کسي توي خونه شون نبود زينب و نرگس خانم براي خريد لباس براي مراسم عروسي رفته بودند بازار
امير با سرعت سرسام اوري رانندگي ميکرد و شايسته از ترسش فقط روي صندليش نشسته بود و کمربند ايمنيشو بسته بود
موبايل امير دائما زنگ ميخورد و اون بي توجه به زنگ موبايل راهشو با همون سرعت و قيافه اخم الود ميرفت
شايسته از روي کنجکاوي سرکي به موبايل امير کشيد تا ببينه کي که اين همه بهش داره زنگ ميزنه
انگار اونم غيرتي شده بود
اسم سامان بي وقفه روي موبايل روشن و خاموش ميشد
امير جلوي در خونه ي خودشون نگه داشت و با ظاهري خونسرد ولي درون اتيشي رو به شايسته گفت:پياده شو
شايسته هنوز مات و مبهوت و گيج نگاهش ميکرد
امير يه کوچولو سرشو به صورت شايسته نزديک کرد و با چشماي سياه و جذابش که دل هر دختري رو دگرگون ميکرد به چشماي شايسته خيره شد و با ابهت و اروم گفت:با شما هستم پياده شو
romangram.com | @romangram_com