#گشت_ارشاد_پارت_188
نگاهش به خيابون افتاد
رها کنار ماشين امير ايستاده بود مانتو و شلوار جين خوشگلي تنش بود با يه روسري ابي و عينک دودي هم به چشم داشت
نزديک امير شد و عينکشو برداشت از اون عشوه هاي هميشگي به صداش داد و رو به امير گفت:سلام جناب سروان خسته نباشيد يه عرضي خدمتتون داشتم
امير حالت جدي و خونسردي گرفت و گفت:بفرماييد خانم
رها کمي با انگشتاش بازي کرد و گفت:بهتر نيست بريم يه جاي خلوت تر ؟ اخه جلوي اداره ي اگاهي که نميشه حرف زد
امير سرد تر از قبل گفت:لطف کنيد همين جا امرتون رو بگيد
رها که حسابي ضايع شده بود گفت:راستش من يه مقدار پول پس انداز دارم ولي هرجا ميرم چون يه دختر تنها هستم بهم خونه نميدن ميتونم رو کمک شما حساب کنم
امير حسين بر خلاف ميلش سوار ماشين شد و با ابهت گفت:نه متاسفم از من کاري بر نمياد و پاشو رو گاز گذاشت و رفت
رها اما مشت هاشو محکم فشرد و گفت :رامت ميکنم بالاخره يه روز اقا پليسه بد اخلاق تو هم يه مردي بالاخره کوتاه مياي
انقدر سر راه امير سبز شد و رفت و اومد و التماس کرد تا مجبورش کرد که براي کرايه ي خونه همراهش بره و کمکش کنه
حالا ديگه مثل يه خوره به جون امير افتاده بود صبح تا شب تلفن ميزد انقدر ابراز عشق دلتنگي کرده بود که رسما امير رو ديوونه کرده بود
romangram.com | @romangram_com