#گشت_ارشاد_پارت_184

شايسته:چرا هنوز نرفتيد شما که استطاعت ماليشو داريد

علي اقا:به موقع واست ميگم دخترم

شايسته ديگه حرفي نزد و توي خودش فرو رفته بود خيلي دوست داشت دليل علي اقا رو بفهمه

شام رو توي فضاي صميمانه و پر از شوخي و خنده ي خوردند

چشماي حسرت بار شايسته روي رفتار صميمانه ي زينب و علي اقا مونده بود

علي اقا جلوي اونا دستشو دور گردن زينب مينداخت و کلي باهاش شوخي ميکرد

انقدر نگاهش پر از حسرت بود که حتي امير هم فهميد و براي اينکه ذهنش رو منحرف کنه بحث اينکه عروسي رو ماه اينده بگيرن رو پيش کشيد که با استقبال همه رو به رو شد

شايسته از خانواده ي خودش هم مطمئن بود که دوست دارن زودتر از شرش خلاص بشن

ساعت نزديک 9 بود که شايسته نگاهي به امير انداخت و گفت:ميبريم خونه يا خودم برم؟

امير اخم غليظي کرد و گفت:ساعت 9 شب تنها کجا تشريف ببري؟

شايسته هول شد و گفت:خوب ديدم خسته اي گفتم مزاحمت نشم

romangram.com | @romangram_com