#گشت_ارشاد_پارت_181


ولي قبل از اينکه بخواد درو باز کنه خودش رو تو هوا ديد

امير بي توجه به غرغر هاي زير لبي شايسته و مشت هاي ظريفش که به پشتش ميخورد رو تخت پرتش کرد و خيلي با جذبه گفت:نوچ نوچ نوچ خانم خانما با امير حسين بازي نداشتيم ها

و قبل از اينکه شايسته اعتراضي کنه لباش رو محکم روي لباش گذاشت و عميقا بوسيد

شايسته از عمق وجودش احساس ارامش کرد بي اختيار دستشو دور کمر امير انداخت و انگار به عميق ترين سرچشمه ي ارامش پناه برده بود

امير از جاش بلند شد و کنار شايسته دراز کشيد و چشماشو بست شايسته ميدونست سردرد خيلي داره اذيتش ميکنه

دستشو رو چشماي امير کشيد و گفت:بخواب عزيزم اروم بخواب

امير هم دستشو محکم فشرد و خوابش برد

پتو رو روي نيم تنه ي لخت امير کشيد و با لبخند نگاهش کرد

شايسته پلک رو هم نزاشته بود و فقط به امير حسين مرد اجباري زندگيش خيره شده بود احساس ميکرد اين موجود رو خدا از اسمون براي ارامشش فرستاده بود

داشت اعتراف ميکرد عاشقش شده بود سخت هم عاشقش شده بود


romangram.com | @romangram_com