#گشت_ارشاد_پارت_179
زينب خنده ي بلندي کرد و در حالي که چايي رو به شايسته تعارف ميکرد بوسه اي روي گونه ش زد و با خنده گفت:الهي فدات بشم اين داداش ما اصولا همين جوريه عزيز به خدا شوخي کردم به دل نگيري ها
شايسته که حالا از لحن صميمي زينب خوشش اومده بود با لبخند و تاي ابروي بالا زده گفت:بالاخره دلت بسوزونه من شوهر دارم تو نداري
زينب حالت گريه به خودش گرفت و گفت:اره من چقدر روزگار سياهم بايد با مامان بريم بازار يه بشکه اندازه ي من پيدا کنيم ترشي بندازم
با خنده و شوخي چاييشونو خوردند
امير هنوز سردرد داشت دلش اتاقش و ارامش ميخواست تا اروم بشه
نرگس خانم رو به امير کرد و گفت:مامان جان بريد بالا لباساتونو عوض کنيد انگار خسته اي يه استراحت هم بکنيد تا بابا بياد
شايسته و امير با عذر خواهي به سمت بالا و اتاق امير رفتند
امير سمت لباساش رفت و دودل بود که جلوي شايسته عوضش کنه يا نه ؟
ولي بالاخره دلو به دريا زد اون الان زنش بود ديگه و شروع به باز کردن دکمه هاش کرد
شايسته خودش رو به امير رسوند دلش ميخواست تو دلش حسابي جا باز کنه ديگه وقتش رسيده بود که خجالت و حيا رو کنار بزاره بالاخره امير شوهرش بود
romangram.com | @romangram_com