#گشت_ارشاد_پارت_175


سعي کرد لبخند بزنه اعتقاد نداشت خستگي کارشو وارد زندگي شخصيش بکنه

شايسته گناهي نکرده بود که اون پليس بود و به خاطر شغلش و ديدن صحنه هايي که گاهي خيلي عذابش ميداد اين سردرد ها به سراغش ميومد

در براي شايسته باز کرد و با لبخند خسته اي گفت:سلام بانو خوش اومديد

شايسته عاشق اين بانو گفتن هاي امير شده بود کنارش نشست و با لبخند گفت:سلام اقا خسته نباشي اتفاقي افتاده خيلي ناراحتي؟

امير :نه يه مقدار سردرد دارم

شايسته با احتياط پرسيد:ميخواي من رانندگي کنم ؟

امير حسين با تعجب نگاهش کرد و گفت:مگه رانندگي بلدي؟

شايسته :اره گواهينامه دارم

امير:چه بهتر من خيلي سردرد دارم بيا تو بشين

شايسته با تعجب نگاهش کرد باور نداشت که امير ماشين نو و صفري که تازه خريده بود رو بده دست اون


romangram.com | @romangram_com